هميشه فكر مي‌كردم يك روز به دنيا آمده ام و يك شب هم از دنيا مي‌روم اما يك شب ، در قشنگ ترين روياي زندگيم ، چشم باز كردم و ديدم دوباره متولد شدم. فهميدم هر وقت كه بخواهم مي توانم باز هم متولد شوم در هر لحظه يك بار تولد در روشنايي ، رهايي ، ‌دريا .

و من متولد شدم ؛ غرق دريايي ژرف ، آبي و شور انگيز .

اما يك دفعه تكاني خوردم و بيدار شدم ، خودم را در حصاري تنگ و تاريك ديدم. در يك تُنگِ تًنگ ، تنها ، دور افتاده و غريب با جرعه اي آب براي گردشي كوتاه و ديگر هيچ.

همه چيز را فراموش كردم و با چشمان باز و بسته به زندگي روزمره ام عادت كردم. عادت ، و تو نمي‌داني كه عادت چه طعم تلخي دارد .

خوب ، بس است دیگر ، حالا وقت يك تولد ديگر است تولد يك زندگي تولد يك رويا حالا وقت شكوفايي روياهاي ماست.

روياي من كي تعبير مي‌شود ؟ اين يك راز سر بسته است. و ما ، مثل يك راز باستاني ، بايد كليدش را پيدا كنيم و كشفش كنيم.

اقتباس از :  tv4.irib.ir/progtext/fulltext.asp?id=913