رفتم فرو به فكر و فتاد از كفم سبو
جوشيد در دلم هوس نغز:
«- اى خدا!
«يارم شود به صورت، آيينه‏يى كه من
«رخساره رفيقان بشناسم اندر او!»


بردم سخن به چله‏نشينان كوه دور.
گفتند تا بيفكنم - از نيتى كه هست -
در هشت چاه خشك سيا، هفت ريگ سرخ،
يا زير هشت قلعه كشم هفت مار كور!


باز آمدم ز راه، پريشان و دل شكار
رنجيده‏پاى و خسته‏تن و زردروى و سرد،
در سر هزار فكر غم و راه چاره هيچ
مأيوس پاى قلعه‏يى افتادم اشكبار.


آمد ز قلعه بيرون پيرى سپيدموى
پرسيد حال و گفتم
در من نهاد چشم
گفت:
«- اين طلسم كهنه كليدش به مشت تست،
«با كس مپيچ بيهده، آيينه‏يى بجوى!»

باغ آينه / احمد شاملو