کلید
رفتم فرو به فكر و فتاد از كفم سبو
جوشيد در دلم هوس نغز:
«- اى خدا!
«يارم شود به صورت، آيينهيى كه من
«رخساره رفيقان بشناسم اندر او!»
بردم سخن به چلهنشينان كوه دور.
گفتند تا بيفكنم - از نيتى كه هست -
در هشت چاه خشك سيا، هفت ريگ سرخ،
يا زير هشت قلعه كشم هفت مار كور!
باز آمدم ز راه، پريشان و دل شكار
رنجيدهپاى و خستهتن و زردروى و سرد،
در سر هزار فكر غم و راه چاره هيچ
مأيوس پاى قلعهيى افتادم اشكبار.
آمد ز قلعه بيرون پيرى سپيدموى
پرسيد حال و گفتم
در من نهاد چشم
گفت:
«- اين طلسم كهنه كليدش به مشت تست،
«با كس مپيچ بيهده، آيينهيى بجوى!»
جوشيد در دلم هوس نغز:
«- اى خدا!
«يارم شود به صورت، آيينهيى كه من
«رخساره رفيقان بشناسم اندر او!»
بردم سخن به چلهنشينان كوه دور.
گفتند تا بيفكنم - از نيتى كه هست -
در هشت چاه خشك سيا، هفت ريگ سرخ،
يا زير هشت قلعه كشم هفت مار كور!
باز آمدم ز راه، پريشان و دل شكار
رنجيدهپاى و خستهتن و زردروى و سرد،
در سر هزار فكر غم و راه چاره هيچ
مأيوس پاى قلعهيى افتادم اشكبار.
آمد ز قلعه بيرون پيرى سپيدموى
پرسيد حال و گفتم
در من نهاد چشم
گفت:
«- اين طلسم كهنه كليدش به مشت تست،
«با كس مپيچ بيهده، آيينهيى بجوى!»
باغ آينه / احمد شاملو
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۵ ساعت 17:18 توسط سید مهدی موسوی
|