کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
سهراب سپهری
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم × موجیم که آسودگی ما عدم ماست
سهراب سپهری
حافظ ! پس از تو نيز سخندان و نكتهسنج
ديديم و اى دريغ كه بىادعا نماند
هر كس به خيره وارث انديشه تو شد
وين ادعا به گوش تو ناآشنا نماند
بس ادعا شنيدى و خاموش زيستى
درويشى و سكوت، لبانت به هم فشرد
اما كسى به رمز كمال تو ره نيافت
آرى كسى به راز كلام تو پى نبرد
وينك هنوز از پس انبوه قرنها
رخسار تابناك تو لبخند مىزند
كلك سخنسراى كهنگوى اين زمان
با شعر خود، كلام تو پيوند مىزند
بگذار چون حباب برآيند و گم شوند
اينان كه ره به راز نبوغت نبردهاند
كس را به بارگاه بلند تو راه نيست
بيهوده بر فريب كهن دل سپردهاند
حسن هنرمندى
اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست!
نفس کشیدم و گل های خانه پژمردند
هوای سینه ی دلمرده آفتابی نیست
نقاب کندم و در خویشتن نظر کردم
که هیچ آینه ای مثل بی نقابی نیست
همیشه...عشق...شبیه حباب می ماند
اگر بجویی هست و اگر بیابی نیست
قبول کن که جهان خواب بوده است اما
مجال آن که در این وهم خوش بخوابی نیست...
مهدی مظاهری
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

بگذار تنها کمی از من بماند که با آن تمامیت ام را تو بخوانم.
بگذار تنها کمی از اراده ام بماند تا شاید تو را در تمامی جوانب ام احساس کنم
و در همه چیز به سوی تو بیایم و عشقم را به هر لحظه ایثارت کنم.
بگذار تنها کمی از من بماند تا پنهان کردنِ تو را نتوانم.
بگذار تنها زنجیری به پایم بماند
تا با آن اراده ات مختارم کند و
منظورت هستی ام را
متجلی-
و آن زنجیرِ
مِهر تو باشد.
رابیندرانات تاگور
toomar.com
قیصر امین پور
پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديرى است ره به حال خرابم نمىبرد
اين جامها كه در پى هم مىشود تهى
درياى آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مىربايد و آبم نمىبرد
من با سمند سركش و جادويى شراب
تا بيكران عالم پندار رفتهام
تا دشت پرستاره انديشههاى گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگى
تا كوچهباغ خاطرههاى گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمىبرد
هان اى عقاب عشق !
از اوج قلههاى مهآلود دوردست
پرواز كن به دشت غمانگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمىبرد
آن بىستارهام كه عقابم نمىبرد
در راه زندگى
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگى
با اين كه ناله مىكشم از دل كه:
«آب ... آب ...»
ديگر فريب هم به سرابم نمىبرد !
پر كن پياله را !
فریدون مشیری
اسبها در ابتدا خر بودهاند
بلكه از خر نيز خرتر بودهاند
اسبها خرهاي پررو بودهاند
اهل غوغا و هياهو بودهاند
اسبها كه قوم و خويش قاطرند
اهل تبليغات و عكس و پوسترند
آدمي وقتي كه پررو ميشود
گاه اسب و گاه يابو ميشود
اسب كت شلوار پوشيد اسب شد
با فرودستان نجوشيد اسب شد
اسب از نسكافهنوشي اسب شد
با ادا و شيكپوشي اسب شد
اسب شير و قهوه مينوشد خر، آب
كارِ خر از سربهزيري شد خراب
سربهزيري شد بلاي جان خر
اي پسر از سربهزيري كن حذر
خر، تواضع ميكند پس ابله است
دستش از ميز رياست كوته است
اسب شهرت يافت بار خويش بست
خر، به گمنامي دلي خوش كرده است
اي خر اي راوي اول شخص من
باز هم عرعر كن و جفتك بزن
اي خر اي داناي كلِ باربر
سمبل مردانگي از هر نظر
اي خر اي افسانه سيال ذهن
عرعرت فرياد بغض كال ذهن
جان فداي تار و پود عرعرت
زير و بم، اوج و فرود عرعرت
*
خر خيالاتي شد و عرعر نمود
خر، خيالاتي نميشد خر نبود
جفتكي زد شاد شد خنديد خر
ديگر از اسبان نميترسيد خر
ديد اسبان انتخابش كردهاند
داخل آدم حسابش كردهاند
شايد او هم چند روزي اسب شد
صاحب عنوان و كار و كسب شد
خرم و جفتك زنان و شاد خر
يك دوگا ميرفت و راه افتاد خر
خرم و خندان خر از دوران نو
نعل نو، افسار نو، پالان نو
اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر
يك دو گامي رفت و راه افتاد خر
تا بگيرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت...
اسماعیل امینی
یغمای جندقی البته با کمی تلخیص !
اقبال لاهوری
عزيز حرف بزن! حرفهاي تو خوب است
براي اين دل خسته هواي تو خوب است
چه چيز بهتر از اينکه خود خودت هستي
چه چيز بهتر از اينکه خداي تو خوب است؟
بگو چگونه بگويم چه قدر آينهاي
بگو چه چيز بريزم به پاي تو خوب است؟!
براي خستگيات دستهاي من با توست
براي خستگيام شانههاي تو خوب است
بيا قدم بزن آهسته پا به پاي دلم
که هر کجا بروم پابهپاي تو خوب است
نغمه مستشار نظامي
هر چند سهم ما
آميزهاي ز سرزنش و ريشخند بود
حق با صداي توست
بايد بلند بود.
عبد الجبار کاکائی
( مجلهء شعر / شمارهء ۴۴ )
ابوالفضل زرویی نصر آباد
باغ آينه / احمد شاملو
دوبیتی طنز در راستای کشف آب سنگین و استحصال آن در بلاد اراک:
فلفل هند و سس چین می خوریم
گاهی از آن گاهی از این می خوریم
بعد از این صبحانه و شام و ناهار
کیک زرد و آب سنگین می خوریم
علی رضا قزوه / سایت لوح / تاریخ انتشار : ۲۸/۶/۱۳۸۵