تبليغاتX
طرائف

طرائف

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم × موجیم که آسودگی ما عدم ماست

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ ...
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 6:39  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

حافظ ! پس از تو نيز سخندان و نكته‏سنج

ديديم و اى دريغ كه بى‏ادعا نماند

هر كس به خيره وارث انديشه تو شد

وين ادعا به گوش تو ناآشنا نماند

بس ادعا شنيدى و خاموش زيستى

درويشى و سكوت، لبانت به هم فشرد

اما كسى به رمز كمال تو ره نيافت

آرى كسى به راز كلام تو پى نبرد

 

وينك هنوز از پس انبوه قرنها

رخسار تابناك تو لبخند مى‏زند

كلك سخن‏سراى كهن‏گوى اين زمان

با شعر خود، كلام تو پيوند مى‏زند

 

بگذار چون حباب برآيند و گم شوند

اينان كه ره به راز نبوغت نبرده‏اند

كس را به بارگاه بلند تو راه نيست

بيهوده بر فريب كهن دل سپرده‏اند

حسن هنرمندى

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 7:18  توسط سید مهدی موسوی  | 

اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست!

نفس کشیدم و گل های خانه پژمردند
هوای سینه ی دلمرده آفتابی نیست

نقاب کندم و در خویشتن نظر کردم
که هیچ آینه ای مثل بی نقابی نیست

همیشه...عشق...شبیه حباب می ماند
اگر بجویی هست و اگر بیابی نیست

قبول کن که جهان خواب بوده است اما
مجال آن که در این وهم خوش بخوابی نیست...

مهدی مظاهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 7:0  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

پنهان خورید  باده که  تعزیر می کنند

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 1:15  توسط سید مهدی موسوی  | 

بگذار تنها کمی از من بماند که با آن تمامیت ام را تو بخوانم.
بگذار تنها کمی از اراده ام بماند تا شاید تو را در تمامی جوانب ام احساس کنم
و در همه چیز به سوی تو بیایم و عشقم را به هر لحظه ایثارت کنم.
بگذار تنها کمی از من بماند تا پنهان کردنِ تو را نتوانم.

بگذار تنها زنجیری به پایم بماند
تا با آن اراده ات مختارم کند و
منظورت هستی ام را
متجلی-
و آن زنجیرِ
مِهر تو باشد.


رابیندرانات تاگور

toomar.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 12:5  توسط سید مهدی موسوی  | 

الفباى درد از لبم مى‏تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى‏تراود
سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف، لام، ميم از لبم مى‏تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى‏تراود
ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مى‏تراود
ز دين ريا بى‏نيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى‏تراود

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 18:39  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

پر كن پياله را
كاين آب آتشين
ديرى است ره به حال خرابم نمى‏برد
اين جامها كه در پى هم مى‏شود تهى
درياى آتش است كه ريزم به كام خويش
گرداب مى‏ربايد و آبم نمى‏برد
من با سمند سركش و جادويى شراب
تا بيكران عالم پندار رفته‏ام
تا دشت پرستاره انديشه‏هاى گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگى
تا كوچه‏باغ خاطره‏هاى گريزپا
تا شهر يادها
ديگر شراب هم
جز تا كنار بستر خوابم نمى‏برد
هان اى عقاب عشق !
از اوج قله‏هاى مه‏آلود دوردست
پرواز كن به دشت غم‏انگيز عمر من
آنجا ببر مرا كه شرابم نمى‏برد
آن بى‏ستاره‏ام كه عقابم نمى‏برد
در راه زندگى
با اين همه تلاش و تمنا و تشنگى
با اين كه ناله مى‏كشم از دل كه:
«آب ... آب ...»
ديگر فريب هم به سرابم نمى‏برد !
پر كن پياله را !

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مهر1385ساعت 13:19  توسط سید مهدی موسوی  | 

نظرتون درمورد این شعر چیه ؟

اسبها در ابتدا خر بوده‌اند
بلكه از خر نيز خرتر بوده‌اند
اسبها خرهاي پررو بوده‌اند
اهل غوغا و هياهو بوده‌اند
اسبها كه قوم و خويش قاطرند
اهل تبليغات و عكس و پوسترند
آدمي وقتي كه پررو مي‌شود
گاه اسب و گاه يابو مي‌شود
اسب كت شلوار پوشيد اسب شد
با فرودستان نجوشيد اسب شد
اسب از نسكافه‌نوشي اسب شد
با ادا و شيك‌پوشي اسب شد
اسب شير و قهوه مي‌نوشد خر، آب
كارِ خر از سربه‌زيري شد خراب
سربه‌زيري شد بلاي جان خر
اي پسر از سربه‌زيري كن حذر
خر، تواضع مي‌كند پس ابله است
دستش از ميز رياست كوته است
اسب شهرت يافت بار خويش بست
خر، به گمنامي دلي خوش كرده است
اي خر اي راوي اول شخص من
باز هم عرعر كن و جفتك بزن
اي خر اي داناي كلِ باربر
سمبل مردانگي از هر نظر
اي خر اي افسانه سيال ذهن
عرعرت فرياد بغض كال ذهن
جان فداي تار و پود عرعرت
زير و بم، اوج و فرود عرعرت
*
خر خيالاتي شد و عرعر نمود
خر، خيالاتي نمي‌شد خر نبود
جفتكي زد شاد شد خنديد خر
ديگر از اسبان نمي‌ترسيد خر
ديد اسبان انتخابش كرده‌اند
داخل آدم حسابش كرده‌اند
شايد او هم چند روزي اسب شد
صاحب عنوان و كار و كسب شد
خرم و جفتك زنان و شاد خر
يك دوگا مي‌رفت و راه افتاد خر
خرم و خندان خر از دوران نو
نعل نو، افسار نو، پالان نو
اسب شد خر، اسب، شد بر باد خر
يك دو گامي ‌رفت و راه افتاد خر
تا بگيرد سهم خود از پول نفت
خر برفت و خر برفت و خر برفت...

اسماعیل امینی

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 11:43  توسط سید مهدی موسوی  | 

نگاه كن كه نريزد دهى چو باده به دستم
فداى چشم تو ساقى به هوش باش كه مستم
كنم مصالحه يكسر به صالحان مى كوثر
به شرط آنكه نگيرند اين پياله ز دستم
چنين كه سجده برم بى‏حفاظ پيش جمالت
به عالمى شده روشن كه آفتاب‏پرستم
ز قامتش چو گرفتم قياس روز قيامت
نشست و گفت: قيامت به قامتى است كه هستم

یغمای جندقی البته با کمی تلخیص !

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 21:5  توسط سید مهدی موسوی  | 

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاك است

اقبال لاهوری

+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 20:57  توسط سید مهدی موسوی  | 

ملك‏الشعرا بهار شعر پارسى را به چهار سبك‏مختلف تقسيم كرده است:
1- سبك خراسانى

2- سبك عراقى

3- سبك هندى

4- سبك بازگشت


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 28 مهر1385ساعت 20:51  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

عزيز حرف بزن! حرفهاي تو خوب است
براي اين دل خسته هواي تو خوب است
چه چيز بهتر از اينکه خود خودت هستي
چه چيز بهتر از اينکه خداي تو خوب است؟
بگو چگونه بگويم چه قدر آينه‌اي
بگو چه چيز بريزم به پاي تو خوب است؟!
براي خستگي‌ات دستهاي من با توست
براي خستگي‌ام شانه‌هاي تو خوب است
بيا قدم بزن آهسته پا به پاي دلم
که هر کجا بروم پابه‌پاي تو خوب است

نغمه مستشار نظامي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 21:33  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

هر چند سهم‌ ما
آميزه‌اي‌ ز سرزنش‌ و ريشخند بود
حق‌ با صداي‌ توست‌
بايد بلند بود.

عبد الجبار کاکائی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 20:52  توسط سید مهدی موسوی  | 

اي جان‌ِ جان‌ِ جان جهانهاي مختلف
ايمان عاشقانة جانهاي مختلف

روح سلام در تن هستي كه زنده‌اي
همواره در نسوج زبانهاي مختلف

رؤياي دلنواز صدفهاي ساحلي
درياي مهربان كرانهاي مختلف

ما مانده‌ايم چون رمه‌هايي رها‌شده
در گرگ و ميش ذهن شبانهاي مختلف

دارد يقين چوبي‌مان تيغ مي‌خورد
در آتش هجوم گمانهاي مختلف

آقا! در ‌آ به عرصهء هيجاي روزگار
ما را بگير از هيجانهاي مختلف

 

( مجلهء شعر / شمارهء ۴۴ )


+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 20:47  توسط سید مهدی موسوی  | 

بانو، شما چقدر لطيفيد، ساده‏ايد
آيينه‏ايد، مثل خدا بى‏افاده‏ايد
گرميد و زير سايه‏اتان مى‏شود نشست
كوهيد، جنگليد، درختان جاده‏ايد
كوريم اگر نه صفحه دفتر سفيد نيست
ايشان نوشته‏اند، شما شرح داده‏ايد
دست طلب به دامنتان مى‏شود نزد؟
ما اوفتاده‏ايم، شما ايستاده‏ايد
ما تحفه‏اى به غير ارادت نداشتيم
سست است، رد كنيد كه صاحب اراده‏ايد
لبهايتان چرا به سخن وا نمى‏شود؟
اى خوش به حال مُهر كه بر لب نهاده‏ايد
از ابروانمان گرهِ بسته وا كنيد
بانو شما كه صاحب رويى گشاده‏ايد
آدم كه مثل معجزه، نازل نمى‏شود
نوريد، آيه‏ايد، ز مادر نزاده‏ايد
پيچيده‏ايد و سخت ولى سخت نيستيد
بانو، شما چقدر لطيفيد، ساده‏ايد

ابوالفضل زرویی نصر آباد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 17:25  توسط سید مهدی موسوی  | 

رفتم فرو به فكر و فتاد از كفم سبو
جوشيد در دلم هوس نغز:
«- اى خدا!
«يارم شود به صورت، آيينه‏يى كه من
«رخساره رفيقان بشناسم اندر او!»


بردم سخن به چله‏نشينان كوه دور.
گفتند تا بيفكنم - از نيتى كه هست -
در هشت چاه خشك سيا، هفت ريگ سرخ،
يا زير هشت قلعه كشم هفت مار كور!


باز آمدم ز راه، پريشان و دل شكار
رنجيده‏پاى و خسته‏تن و زردروى و سرد،
در سر هزار فكر غم و راه چاره هيچ
مأيوس پاى قلعه‏يى افتادم اشكبار.


آمد ز قلعه بيرون پيرى سپيدموى
پرسيد حال و گفتم
در من نهاد چشم
گفت:
«- اين طلسم كهنه كليدش به مشت تست،
«با كس مپيچ بيهده، آيينه‏يى بجوى!»

باغ آينه / احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 17:18  توسط سید مهدی موسوی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

دوبیتی طنز در راستای کشف آب سنگین و استحصال آن در بلاد اراک:



فلفل هند و سس چین می خوریم

گاهی از آن گاهی از این می خوریم

بعد از این صبحانه و شام و ناهار

کیک زرد و آب سنگین می خوریم

علی رضا قزوه / سایت لوح / تاریخ انتشار : ۲۸/۶/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 17:12  توسط سید مهدی موسوی  |