تبليغاتX
طرائف

طرائف

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم × موجیم که آسودگی ما عدم ماست

سلام

مدتی این مثنوی تاخیر شد

از اظهار لطف همهء دوستان ( و دشمنان عزیز ) ممنونم و از اینکه به علت شلوغی ِ سر گاهی چند دقیقه ای آپ کردن طول می کشه عذر خواهی می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 18:20  توسط سید مهدی موسوی  | 

سورئاليسم ( Surrealisme )

پس از آنکه دادائيسم با وضع بسيار بدي از ميان رفت گرداندگان آن در سال ۱۹۲۱ به دور« آندره برتون » که خود نيز زماني از دادائيست ها بود گرد آمدند و طرح مکتب جديدي را ريختند. جست وجوي دقيق و علمي واقعيت برتر جايگزين فضاحت و عصيان بي رويه شد و مکتب سوررئاليسم به طور رسمي در سال ۱۹۲۲ تشکيل شد.

ظهور سوررئاليسم ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 12:29  توسط سید مهدی موسوی  | 

به خاطر درخواست يكي از دوستان كه برايم از غرب نامه نوشته بود، به ديدن دوست عزيز و مشتركمان «سايمون ويهلر» پر حرف رفتم تا احوال يكي از آشنايانش «لئونيداس اسمايلي» را بگيرم. به احتمال زياد ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 آبان1385ساعت 10:36  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

سالک ... فقط در یک صورت بر کهولت پیروز خواهد شد : به خستگی بهایی ندهد و مبارزه را دنبال کند. حتی اگر برای یک لحظه بر این دشمن پیروز شود ... خود ابدیتی است.

دون خوان

( مجموعه آثار ناوال کارلوس کاستاندا / ص : ۲۵ )

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 19:27  توسط سید مهدی موسوی  | 

بگذار تنها کمی از من بماند که با آن تمامیت ام را تو بخوانم.
بگذار تنها کمی از اراده ام بماند تا شاید تو را در تمامی جوانب ام احساس کنم
و در همه چیز به سوی تو بیایم و عشقم را به هر لحظه ایثارت کنم.
بگذار تنها کمی از من بماند تا پنهان کردنِ تو را نتوانم.

بگذار تنها زنجیری به پایم بماند
تا با آن اراده ات مختارم کند و
منظورت هستی ام را
متجلی-
و آن زنجیرِ
مِهر تو باشد.


رابیندرانات تاگور

toomar.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 12:5  توسط سید مهدی موسوی  | 

سمبوليسم ( Symbolisme )

اين مکتب در اواخر قرن نوزدهم به وجود آمد. شارل بودلر پيشقدم اين راه شد. در ميان کساني که از بودلر الهام گرفتند و با آثار خود زمينه را براي پيدايش سمبوليسم آماده ساختند پل ورلن، آرتور رمبو و استفان مالارمه از همه مشهورتر هستند. بايد توجه داشت که هرکدام از آنها سبک ويژه اي داشتند ... . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آبان1385ساعت 10:24  توسط سید مهدی موسوی  | 

اگر خداوند [ دوباره ] تکه ی کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت احتمالاً همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم.

ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم. چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.

هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم ، هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!

اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت. قبایی ساده می پوشیدم. نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را عریان می کردم.

خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم....
خدایا اگر تکه ای زندگی می داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم نگویم که دوستشان دارم.

 
گابریل گارسیا مارکز

منبع : Iketab.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 17:24  توسط سید مهدی موسوی  | 

داستان تسلسل بوستانها را خوندید ؟ نخوندید ؟!! 

پس به آرشیو / موضوع : ادبیات داستانی نگاهی بیاندازید. دوست دارم نظرتون رو در مورد این داستان عجیب بدونم.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 16:59  توسط سید مهدی موسوی  | 

امروز جمله ای از ناتالی ساروت( ۱۹۰۰-۱۹۹۹ رمان نویس و نظریه پرداز ادبی ) دیدم که برایم بسیار شگفت انگیز بود. تعجب من از آنجا بود که شبیه این جمله را سالها پیش در « چهل حدیث » امام خمینی ( ره ) دیده بودم. عین کلمات امام یادم نیست و وقت و حوصلهء گشتن به دنبالش را هم ندارم ! مضمون کلام این بود که کتاب ( و فکر میکنم منظور ، کتاب اخلاق بود ) نباید صرفا نسخه باشد بلکه باید جوری باشد که خوانندهء بیمار را درمان کند. و حالا ساروت میگوید :   

« نمى نويسم كه بياموزم، مى نويسم كه بيدار كنم. »

شباهت این دو کلام باز مرا به یاد « حکمت » قبلی می اندازد : «  مغزهای بزرگ مثل هم فکر می کنند. » ( مایکل کرایتون / کنگو / ص ۱۳۱ ) 

و از شما چه پنهان که مایکل کرایتون هم مرا به یاد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 10:40  توسط سید مهدی موسوی  | 

پارناس ( Parnasse )

ويکتور هوگو با اثر معروف خود "Les Orientales " پايه گذار مکتب هنر براي هنر شد. و هوگو بود که عبارت هنر براي هنر را در محافل ادبي ضمن بحث هاي ادبي به ميان کشيد.

جوانان بسياري دور هوگو جمع شدند و گفتند هنر خدايي است که بايد آن را تنها به خاطر خودش پرستيد و هيچ گونه جنبه مفيد و يا اخلاقي به آن نداد و نبايد چنين تصورهايي از آن داشت.

تئوفيل گوتيه ازجمله اين جوانان بود که پس از چند سال در رأس عده اي که هنر براي هنر را شعار خود کرده بودند قرار گرفت. شاعر ديگر اين مکتب تئودور دو بانويل است.

مکتب پارناس:

در حوالي سال 1860 عده اي از شاعران جوان فرانسه بر ضد رومانتيسم قيام کردند و تحت تأثير مکتب هنر براي هنر محافل ادبي تشکيل دادند. در رأس اين شاعران لوکنت دو ليل قرار داشت. در سال 1866 مجموعه شعري از آثار اين شاعران تحت عنوان (پارناس معاصر) انتشار يافت که سخت مورد توجه قرار گرفت.

و رفته رفته اين شاعران به نام( پارناسين) معروف شدند.
به عقيده پارناسين ها شعر نشانه اي است از روح کسي که احساس هاي خود را خاموش ساخته است. اين گونه شاعر به هيچ وجه نمي خواهد شعرش محتوي اميد و آرزو و خواهشي باشد و فقط براي هنر محض احترام قائل است و به زيبايي شکل و طرز بيان اهميت مي دهد.

اصول مهم اين مکتب به شرح زير است.

1_ کمال شکل، چه از لحاظ بيان و چه از لحاظ برگزيدن کلمه ها.

2_ عدم دخالت احساس ها و عدم توجه به آرمان و هدف.

3_ زيبايي قافيه.

4_ وابستگي به آئين "هنر براي هنر".

منبع : IKetab.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 23:4  توسط سید مهدی موسوی  | 

الفباى درد از لبم مى‏تراود
نه شبنم، كه خون از شبم مى‏تراود
سه حرف است مضمون سى پاره دل
الف، لام، ميم از لبم مى‏تراود
چنان گرم هذيان عشقم كه آتش
به جاى عرق از تبم مى‏تراود
ز دل بر لبم تا دعايى برآيد
اجابت ز هر ياربم مى‏تراود
ز دين ريا بى‏نيازم، بنازم
به كفرى كه از مذهبم مى‏تراود

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 18:39  توسط سید مهدی موسوی  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 17:27  توسط سید مهدی موسوی  | 

ناتوراليسم ( Naturalisme )

ناتوراليسم از نظر ادبي بيشتر به تقليد دقيق و موبه موي طبيعت اطلاق مي شود، اين نوع ناتوراليسم دنباله رئاليسم شمرده مي شود و در مفهوم فلسفي به آن رشته از روش هاي فلسفي گفته مي شود که معتقد به قدرت محض طبيعت است و نيروي برتر از طبيعت نمي بيند.
اما به عنوان مکتب ادبي ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت 14:51  توسط سید مهدی موسوی  |