تبليغاتX
طرائف

طرائف

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم × موجیم که آسودگی ما عدم ماست

بسم الله الرحمن الرحیم

تصمیم داشتم ( و دارم ) که در مورد مسائل جاری سیاسی نه اظهار نظر آنچنانی بکنم و نه چیزی آنچنانی بنویسم. این کار را به این علت نمی کنم که فکر می کنم چندان فائده ای ندارد و ... . به هر حال یکی دو مطلب هست که فکر می کنم ان شاء الله ثوابی بر آن مترتب باشد و بتوان آن را با قصد تقرّب و نزدیک ( تر ) شدن به حضرت حق بیان کرد. مثلاً اینکه چگونه باید در مورد این مسائل فکر کنیم ؟! به نظر من " روش " خیلی مهم است و اگر روش را درست و از روی عقل انتخاب کنیم و طبق آن عمل نمائیم ، می شود امیدوار بود که از حق خیلی فاصله نگیریم.

معمولا در بحث هایی که می شود می بینم که طرفین به روش علمی و معقول ملتزم نیستند و به همین دلیل است که اختلافاتشان بیشتر و بیشتر می شود.

پس پیش به سوی methodology !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 23:23  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

خلیفه نیستی

سلطان هم

فقط امام اول مظلومانی

و جای پنج سال

می‌شد که پنجاه سال حاکم باشی

می‌شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند

که سهم بچه‌های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه

کاری هم به «ابن‌ملجم» و «قطام» داد.

می‌شد هر سال

به هند و پارس

به چین و ماچین دعوت شد

سلطان روم

به افتخار حضورت برپا کند

چیزی شبیه همین ضیافت‌های شام

در تالارهای آینه و مرمر

و پشت درهای بسته

می‌شد حسین و حسن را با خود همراه کرد

یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه‌داری کل

می‌شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده‌دار باشد

یا کاره‌ای که زهر نریزد

یا نه

حکومت ایران هم می‌شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق، سهم حسین

حتی عقیل را می‌شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز

به اندلس فرستاد

می‌شد محمد حنفیه

سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله‌ها

که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

می‌شد کنار رود فرات

کاخی سبز ساخت

برای تابستان‌ها

سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس

کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد

شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلندتر از خانه‌ خدا

می‌شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود

مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی‌اف

و اف بر این دنیا...

می‌شد که امام علی بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف

می‌شد با خانم رایس دست داد

می‌شد انبان خویش را پر کرد

از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید

و افطاری داد از بیت‌المال

و جامه‌های اطلس و ابریشم پوشید

با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه‌های روم را دعوت کرد

با چشم‌بندی و آتش‌بازی

شب را به صبح رساند

در برج‌های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی...

نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت

یا دست کم

هر روز یک اسب پیش‌کش قبول کرد

یک شمشیر مرصع

که نام تو بر آن حک شده باشد

این تحفه‌ها از هند است

آن جامه‌ها از روم

این فرش‌های ابریشمین از ایران...

جشنی بگیر

بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترینا و سونامی در راه است

برای کندن چاه

به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت‌های چند ملیتی

برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار!

این وقت شب

نشسته‌ای و به من لبخند می‌زنی

می‌دانم

این‌گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من!

آن کفش‌های وصله‌دار هم

مناسب پای حضرت حاکم نیست!

شعری از علی رضا قزوه

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 10:8  توسط سید مهدی موسوی  | 

baztab.com

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 17:16  توسط سید مهدی موسوی  | 

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ ...
کار ما شاید این است
 که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه 27 آبان1385ساعت 6:39  توسط سید مهدی موسوی  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 9:18  توسط سید مهدی موسوی  | 

 

حافظ ! پس از تو نيز سخندان و نكته‏سنج

ديديم و اى دريغ كه بى‏ادعا نماند

هر كس به خيره وارث انديشه تو شد

وين ادعا به گوش تو ناآشنا نماند

بس ادعا شنيدى و خاموش زيستى

درويشى و سكوت، لبانت به هم فشرد

اما كسى به رمز كمال تو ره نيافت

آرى كسى به راز كلام تو پى نبرد

 

وينك هنوز از پس انبوه قرنها

رخسار تابناك تو لبخند مى‏زند

كلك سخن‏سراى كهن‏گوى اين زمان

با شعر خود، كلام تو پيوند مى‏زند

 

بگذار چون حباب برآيند و گم شوند

اينان كه ره به راز نبوغت نبرده‏اند

كس را به بارگاه بلند تو راه نيست

بيهوده بر فريب كهن دل سپرده‏اند

حسن هنرمندى

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 7:18  توسط سید مهدی موسوی  | 

اگرچه چشم تو هم آن چنان شرابی نیست
ببخش چشم خمار مرا که آبی نیست!

نفس کشیدم و گل های خانه پژمردند
هوای سینه ی دلمرده آفتابی نیست

نقاب کندم و در خویشتن نظر کردم
که هیچ آینه ای مثل بی نقابی نیست

همیشه...عشق...شبیه حباب می ماند
اگر بجویی هست و اگر بیابی نیست

قبول کن که جهان خواب بوده است اما
مجال آن که در این وهم خوش بخوابی نیست...

مهدی مظاهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 7:0  توسط سید مهدی موسوی  | 

تا کی به انتظار قیامت توان نشست ؟!

بر خیز  تا هزار قیامت بپا کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 3:7  توسط سید مهدی موسوی  | 

اوايل پاييز سال گذشته، من با يك دختر خوشگل ازدواج كردم. اگر آدم به وظايف خانوادگي آشنا نباشد و نداند كه بعد از زن گرفتن چكار بايد بكند، خيلي بهتر است كه تا آخر عمر مجرد بماند.

من همه اينها را مي‌دانستم و ... .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 8:27  توسط سید مهدی موسوی  | 

هميشه فكر مي‌كردم يك روز به دنيا آمده ام و يك شب هم از دنيا مي‌روم اما يك شب ، در قشنگ ترين روياي زندگيم ، چشم باز كردم و ديدم دوباره متولد شدم. فهميدم هر وقت كه بخواهم مي توانم باز هم متولد شوم در هر لحظه يك بار تولد در روشنايي ، رهايي ، ‌دريا .

و من متولد شدم ؛ غرق دريايي ژرف ، آبي و شور انگيز .

اما يك دفعه تكاني خوردم و بيدار شدم ، خودم را در حصاري تنگ و تاريك ديدم. در يك تُنگِ تًنگ ، تنها ، دور افتاده و غريب با جرعه اي آب براي گردشي كوتاه و ديگر هيچ.

همه چيز را فراموش كردم و با چشمان باز و بسته به زندگي روزمره ام عادت كردم. عادت ، و تو نمي‌داني كه عادت چه طعم تلخي دارد .

خوب ، بس است دیگر ، حالا وقت يك تولد ديگر است تولد يك زندگي تولد يك رويا حالا وقت شكوفايي روياهاي ماست.

روياي من كي تعبير مي‌شود ؟ اين يك راز سر بسته است. و ما ، مثل يك راز باستاني ، بايد كليدش را پيدا كنيم و كشفش كنيم.

اقتباس از :  tv4.irib.ir/progtext/fulltext.asp?id=913

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 11:49  توسط سید مهدی موسوی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 9:29  توسط سید مهدی موسوی  | 

 حالا که همه جا تاریک شد و من چند لحظه ای وقت دارم، می خواهم برایتان مطلبی را بگویم که تقریبا مرور زندگی شخصی ام است. راستش را بخواهید من همیشه از زندگی ام راضی بوده ام و گلایه و شکایتی نداشته ام ولی ... . 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 16:9  توسط سید مهدی موسوی  | 

دادايسم ( Dadaisme )

دادائيسم را مي توان زائيده نوميدي و اضطراب و هرج و مرج ناشي از آدمکشي و خرابي جنگ جهاني اول دانست.

دادائيسم زبان حال کساني است که به پايداري و دوام هيچ امري اميد ندارند. غرض پيروان اين مکتب طغياني بر ضد هنر و اخلاق و اجتماع بود. آنان مي خواستند بشريت و در آغاز ادبيات را از زير يوغ عقل و منطق و زبان آزاد کنند و بي شک چون بناي اين مکتب بر نفي بود ناچار مي بايست شيوه کار خود را هم بر نفي استوار و عبارت هايي غيرقابل فهم انشاء کنند.

طرح مکتب دادا در پائيز 1916 در شهر زوريخ توسط جواني به نام تريستان تزارا از اهل روماني و رفقايش هانس آرپ و دو نفر آلماني ريخته شد.
« برتون، پيکابيا، آراگون، الوار، سوپو » ازجمله شاعراني هستند که به اين مکتب پيوستند. اما در سال 1922 اين گروه هرج و مرج طلب از هم گسيخت و به نابودي گرائيد و جاي خود را به سور رئاليسم سپرد.

منبع : IKetab.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 آبان1385ساعت 7:3  توسط سید مهدی موسوی  | 

اگر دنیا تو را به وجد می آورد خدا را به خاطر آن تسبیح گوی و  شادمانی خود را به سوی او هدایت کن

و اگر انسانها موجب سر خوشی تو شدند آنها را در او دوست داشته باش ٬ چون آنها در دامان اوست که می توانند بقائی داشته باشند.

( قدیس آگوستین / اعترافات / ص ۱۲۸ / با اندکی تصرف )

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 آبان1385ساعت 8:40  توسط سید مهدی موسوی  |